أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
359
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
را آورديم اگر چه از مادر و پدر يتيم است باصل و نسب شريف است ، ما را مى دريغ آيد « 1 » كى او را بجز تو به ديگرى سپاريم كى قدر آزادگان و كريمان هم آزادگان و كريمان دانند . خديجه چون درو « 2 » نگاه كرد آن چهرهء او بر مثال ماه آسمان « 3 » ديد و تباشير « 4 » نبوّت درو پيدا ديد . گفت : اى سادات قريش « 5 » او را قرين كنم و بر كل اموال و املاك خويش « 6 » امين كنم . پس آن سيد « 7 » به كار اين سيده مشغول گشت « 8 » . خديجه او را با ميسره كى غلام او « 9 » بود بشام فرستاد . چون باز آمدند سودى بسيار آوردند « 10 » . ميسره آنچ از صيانت و امانت و كرامات او « 11 » ديده بود با كدبانوى « 12 » خود بگفت . خديجه به تمامى در كار او شد و عاشق احوال روزگار « 13 » او گشت . خواست كى بازو « 14 » مصاهرت كند . زنان قبيله او را ملامت كردند « 15 » ، گفتند : تو در ميان جنس خويش شريفترين اشرافى و ملكهء زنان « 16 » عبد منافى ، و هيچ كس در عرب بملك و مال تو نيست ، و كس را « 17 » در نعمت و ثروت چون حال تو نيست . چرا « 18 » زن يتيمى باشى « 19 » درويش « 20 » ، كى اندر همه خانه بوريا « 21 » ندارد . خديجه چون آن بشنيد محمد « 22 » را بخواند و هرچ از مال « 23 » و تجمّل و اسباب كى داشت جمله به دو بخشيد و بر خط نبشت « 24 » و بدست او داد و گفت : من بامداد به دنيا توانگر بودم و محمد درويش ، اكنون محمد توانگرست
--> ( 1 ) - دريغ مىآيد ( 2 ) - در روى سيد صلى اللّه عليه و سلم ( 3 ) - آسمانى ( 4 ) - + نور ( 5 ) - + نيكو تحفهايست كه براى من آوردهايد من نيز پذيرفتم كه در باب او عنايت كنم و يك مرده مزد او از مزد ديگران زياده كنم و با عزيزترين قوم خويش ( 6 ) - خودش موكل و ( 7 ) - + عليه - الصلاة و السلم ( 8 ) - شد ( 9 ) - خديجه ( 10 ) - بياوردند ( 11 ) - آن حضرت عليه افضل الصلوات و اكمل التحيات ( 12 ) - خديجه ( 13 ) - + احوال ( 14 ) - با وى ( 15 ) - مىكردند ( 16 ) - ندارد ( 17 ) - + حال ( 18 ) - ندارد ( 19 ) - ندارد ( 20 ) - + همىباشى ( 21 ) - بوريايى ( 22 ) - + صلى اللّه عليه و سلم ( 23 ) - + و ملك ( 24 ) - و برين خطى نوشت كه اين مال اوست